محبوب من


دل نوشته ها

امام صادق (ع)فرمودنداسلام روي ۵ پايه استوار شده است: نماز ، زكات، جح ، روزه ، ولايت. و هرگز به چيزي امر نشده ، آنچنانكه به ولايت امر شده است. ولي مردم چهارپايه اش را پذيرفتند و ولايت را ترك كردند. به خدا قسم اگر كسي همه شبها را با نماز و عبادتبگذزاند و همه روزها را روزه بگيرد و بدون ولايت از دنيا برود ، نماز و روزه اي از او پذيرفته نيست

مظلوم ترین مولود

سه روز گذشت و در آن سه روز همه حتی آنانی که بعد ها در مقابلت ایستادند به دورت گردیدیند و چشمهایت به دور از همه طواف هایشان آرام بودند و منتظر. منتظر نگاه پیامبر صلی الله علیه و اله بودند تا به اذنش گشوده شود و تو مظلوم ترین مولودی بودی که کعبه از پس پرده هایش دیده بود. حتی بعد ها ناله هایت را در تاریکی های کوفه می شنید و بر مولای یا مولایت می گریست. در سالهای نبودنت در مکه فاطمه سلام الله علیها کعبه درد و دلت بود. اما چه غروبی بود که در آن فاطمه سلام الله علیها را از تو گرفتند و آن کوچه که روزها امید دیدن فاطمه سلام الله علیها را به تو می داد ، فاطمه سلام الله علیها را از تو گرفت و از آن شهر جز خانه ات دیگر جایی بوی فاطمه سلام الله علیها را نمی داد. اما تو در آن خانه هم از فاطمه سلام الله علیها یادی نمی کردی. چرا که نمی توانستی اشک های زینب سلام الله علیها را ببینی. او باید اشک هایش را برای رفتن حسین علیه السلام نگه می داشت. و تو از همه مردم آن شهر گریختی و سرت را به چاه بردی و در فراق فاطمه سلام الله علیها گریستی تا مبادا ناله هایت این تنها چند لحظه آرامش فاطمه سلام الله علیها را بر هم زند. تا مبادا زینب سلام الله علیها اشک هایت را ببینید. تا مبادا یتیمان مدینه را بیدار کند. چرا که این شب ها شاید آخرین شب هایی بود که آنها به امید آنکه تو در کنارشانی آرام گرفته بودند. آخر آنها نمی دانستند که تو خود چقدر تنهایی...

 

ماه ها می گذرد اما کعبه هنوز رجب هایش منتظرت است تا بار دیگر دیوارهایش را به رویت بگشاید. منتظر است . منتظر روزی که فرزندت بر پرده اش تکیه زند و بگوید : انا بقیه الله

 

 

 

 

 

   + محبوبه محب ولایت - ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; ٩ تیر ۱۳۸٩

شرمندگی کوچه

تمام روزها ی بعد از رفتن پدر بارانی بود. نگذاشتند فاطمه سلام الله علیها برای پدرش گریه کند. اما نتوانستند جلوی گریه ابرهای شهر را بگیرند. دیری نپائید که دیگر کوچه نه به جای فاطمه سلام الله علیها بلکه برای فاطمه سلام الله علیها خیس شد. آنقدر که هنوز هم که وارد مدینه می شود از غم اش خیس می شوی.  تمام مدینه را می گردی ، فاطمه سلام الله علیها را نمی یابی. سالهاست که او را شبانه از کوچه برده اند و از شب کوچه شرمنده فاطمه شد. از آن روز دیگر کوچه تمام درهایش را بست و درش را به روی هیچ کس باز نکرد ، تا دیگر کسی بین در و دیوار نماند. از آن روز تمام مدینه بوی در سوخته می دهند. هنوز از پشت درهایش صدای ناله می آید. نگذاشتند به فاطمه سلام الله علیها  که بگوید "علی جانم" ... اما هنوز دیوارهای کوچه با حسن علیه السلام فریاد می زنند: مادر...

... اما به مدینه بیا گرچه فاطمه سلام الله علیها  را نمی یابی ... گرچه صدای ناله اش را نمی گذارند بشنوی، اما بیا کنار مزار پیامبر به جایش گریه کن... بیا و هرجا صدای فریاد حسن را شنیدی برای مادرش زیارتنامه بخوان...

   + محبوبه محب ولایت - ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

به بهانه زینب (س)

همه مدینه منتظر آمدن او بودند. این آخرین خاطرات خوب برادر کوچکش بود . انگار او بیشتر از همه منتظر بود. از آن به بعد بیشتر روزش را با زینب(س)  سپری می کرد. مدینه آن روز بهاری ترین روزهایش را می دید. روزهایی که حسن (ع) و حسین (ع) و زینب (س) میهمان کوچه هایش بودند. اما انگار مدینه هم مثل زینب ماجرا را می دانست. هربار که زینب از کوچه  هایش می گذشت، اشک چشمانش را می پوشاند. به خانه که می رسید خود را به آغوش مادرش می رساند و می بوسیدش. او عزیز خانواده اش بود و آنها همه هستی او و بهانه زندگی او.... بهانه رحمت پیامبر مدینه ... بهانه آخرین اذان بلال .... بهانه گریه های مادر .... بهانه گریه های کوچه .... بهانه یک قبر بی نشان ... بهانه ناله های چاه ... بهانه غربت بقیع .... بهانه خاک های کربلا .... بهانه گریه های رقیه .... سال ها می گذشت و مدینه با تمام کوچه هایش  با مسجد و بقیع و بیت الاحزان فاطمه (س) اش منتظر زینب (س) اش بود. اما او نیامد و سال هاست که مدینه دلتنگ دخترک اش است. و منتظر روزی که زینب(س) و حسینش برگردند.

   + محبوبه محب ولایت - ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ٢٥ فروردین ۱۳۸٩

محبوب من به دشت عباس آمد شما نبودید...

سفر رهبر به مناطق جنوبمحبوب من به دشت عباس آمد شما نبودید...

به یادتان تمام شقایق های دشت را بوئید...

و تمام خاک های دشت را بوسید.. .

وبا دوستان گمنامتان از دل تنگی هایش گفت...

اما می دانی لحظه ای آخر چه شد دشت به محبوب من گفت...

نمی دانم چه شده است دیگر به جز یک آقا کسی شبها به من سر نمی زند ..

اگر از آنها کسی را دیدی بگو که دشت دلش برایتان تنگ شده است...

شب هاست که مهدی فاطمه(س) به دیدارتان می آید و شما نیستید و من شرمنده ام که چه جوابی  به اوبدهم...

   + محبوبه محب ولایت - ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳ فروردین ۱۳۸٩

نماز در محضرآیت الله بهجت

اگر کسی نماز بدون حضور قلب بخواند میتواند دوباره همان نماز را با حضور قلب بخواند؟

اگر کسی نماز بدون حضور قلب بخواند با حضور قلب اعاده کند ممکن است بگوئیم که این خلاف دستور است.خلاف سنت است.به جهت این که برای تکمیل نماز و جبران نافله را قرار داده اند و تشریع شده است. 

   + محبوبه محب ولایت - ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱٢ فروردین ۱۳۸٩

به عشق دیدار او

 مدت ها بود که با دوستانم دنبال جایی می گشتیم که او را تماشا کنیم. تقسیم شدیم. چند تایی ورودی صحن انقلاب ... چند تایی پنجره فولاد ... چند تا روی سقاخانه ...   اما هیچ کس راضی نبود. دوست داشتیم جایی باشیم که او را بیشتر ببینیم.              

دلمان گرفته بود.نذر کرده بودیم هشت شب موقع نماز مغرب دور زائرهای آقا بگردیم. هنوز شش شب نگذشته بود که یکی از بچه ها بین دو نماز به دیوار خورد و جلوی زائران به زمین افتاد. همه دورش جمع شدند. یکی از خدام جلو آمد و  او را بلند کرد و با خود برد. دنبالش رفتیم. آن خادم می خواست به رواق دارالحجه برود. قرار بود به خاطر ایام عید آیینه های سقف آنجا را تمیز کنند. می دانید چه شد؟  

آن وقت بود که فهمیدیم ورودی دارالحجه بهترین جاست. چرا که آقا بیشترین اوقات در آنجا به احترام زائرین ایستاده اند و از آن شب همه مان به آنجا رفتیم و اینطوری شد که رواق دارالحجه جای همه کبوتر های حرم شد. 

   + محبوبه محب ولایت - ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱٢ فروردین ۱۳۸٩

آخرین باران مدینه

بیرون مسجد ایستاده بود تا پیامبر بیاید. مدت ها بود که منتظر چنین روزی بود. روزی که سایبان محمد (ص) گردد. شاید این گونه ، پیامبر نظری به او بیندازند. آخر  قطره قطره وجودش به بهانه چنین روزی به او داده شده بود. آرزو داشت اشک های شوقش روزی به دامان پیامبر ببارد.  این آرزوی تمام ابر های مدینه بود. گاهی چنان مسیرش را می بستند که فکر می کردی آسمان مدینه در انتظار باران است. او مهربان ترین فرد مدینه بود. رحمتی بود عالم گیر. رحمتی که کوچه های مدینه را به مانند مکه امن کرده بود.  تمام ساکنین زمین وامدار نگاه او بودند و چشمان او عاشق فاطمه (س) بود و در خانه دلش تنها به روی او باز می شد... دوباره سخن از در آمد. دری که پیامبر هر روز از ورای آن به دیدار فاطمه اش می رفت. اما بعد از رفتن پیامبر دوست داشت که دیوار به رویش بکشند. نمی خواست در دوری یارش بر دامن فاطمه(س) بسوزد... نمی خواست فاطمه(س) را بفشارد... باور کن نمی خواست.... بعد از آن واقعه هم در فراق فاطمه (س) سوخت. به همراه تمام ابرهایی که در فراق پیامبر گریستند که بی او نباشند.

   + محبوبه محب ولایت - ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱٦ اسفند ۱۳۸۸

دختری که دیگر بابایش را ندید...

بسم رب الحسین

دخترک دستان کوچکش را روی خاک می کشید....

این چند روز از این خاک و بیابان جز بوی غربت و جدایی نشنیده بود....

عمه آرام در سجاده اش اشک می ریخت. اما اینباردعاهایش طولانی تر شده بود....

دخترک سرش را روی دست های عمه گذاشت. قطرات اشک موهای رقیه را هم خیس می کرد. او هم آرام گریه کرد.عاشورا

 پدر آن شب از خیمه رفته بود.رقیه نبودنش را حس می کرد. اما می دانست که در نزدیکی اش است.

رقیه بوی پدرش را خوب می فهمید،  آخر پدر تمام دنیای رقیه بود ...

حسین(ع) وقتی صدای مظلومانه رقیه را شنید از کندن خارها دست کشید.

رقیه را در آغوش گرفت و دست بر بدن خسته اش کشید. ... 

او می دانست فردا چه بر سر رقیه می آورند،

چگونه شب اول یتیمی گوشواره از گوشش می کشند و جگونه او را آواره بیابان میکنند.

چرا که حسین(ع) خود یتیم کوفیان شده بود....

او هم شب آخر دست به دامان علی  (ع) گرفت. او هم به مانند رقیه به پدر ش گفت مرو....

 اما می دانی که چه شد علی(ع) رفت و همه یتیمان را دوباره یتیم  کرد؟

 حال ای حسین (ع)مرو از خیمه ای تار رقیه ...

لا اقل بگذار این خارها بمانند چرا که این خارها بوی دستانت را می دهند ،

بوی رفتنت را،بوی یتیمی دخترکی که بعد رفتنت دیگر هوای ماندن نکرد ...

 فردای آن شب او دیگر یتیم شده بود. با این حال او امید داشت.....

 بعد از اینکه همه زنان بر سر خود زدند....

بعد از آنکه خیمه ها را به آتش کشیدند ...

و بعد از آنکه همه یتیمان را آواره بیابان کردند....

رقیه هنوز منتظر بود پدر برگردد.

او پدرش را خوب می شناخت و می دانست که او بدون رقیه نمی رود....

اما نه! هرچه منتظر بود پدرش برنگشت...

بعد از آن تمام لحظه های رقیه ، شب هایی شدند که منتظر دیدن پدر بود ...

دیری نپایید که پدر آمد و رقیه را با یک نگاه با خود برد...

آری! پدر بعد از رفتنش هم به یاد رقیه بود. آخر او حسین (ع) بود ...

   + محبوبه محب ولایت - ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱٤ بهمن ۱۳۸۸

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس