دختری که دیگر بابایش را ندید...

بسم رب الحسین

دخترک دستان کوچکش را روی خاک می کشید....

این چند روز از این خاک و بیابان جز بوی غربت و جدایی نشنیده بود....

عمه آرام در سجاده اش اشک می ریخت. اما اینباردعاهایش طولانی تر شده بود....

دخترک سرش را روی دست های عمه گذاشت. قطرات اشک موهای رقیه را هم خیس می کرد. او هم آرام گریه کرد.عاشورا

 پدر آن شب از خیمه رفته بود.رقیه نبودنش را حس می کرد. اما می دانست که در نزدیکی اش است.

رقیه بوی پدرش را خوب می فهمید،  آخر پدر تمام دنیای رقیه بود ...

حسین(ع) وقتی صدای مظلومانه رقیه را شنید از کندن خارها دست کشید.

رقیه را در آغوش گرفت و دست بر بدن خسته اش کشید. ... 

او می دانست فردا چه بر سر رقیه می آورند،

چگونه شب اول یتیمی گوشواره از گوشش می کشند و جگونه او را آواره بیابان میکنند.

چرا که حسین(ع) خود یتیم کوفیان شده بود....

او هم شب آخر دست به دامان علی  (ع) گرفت. او هم به مانند رقیه به پدر ش گفت مرو....

 اما می دانی که چه شد علی(ع) رفت و همه یتیمان را دوباره یتیم  کرد؟

 حال ای حسین (ع)مرو از خیمه ای تار رقیه ...

لا اقل بگذار این خارها بمانند چرا که این خارها بوی دستانت را می دهند ،

بوی رفتنت را،بوی یتیمی دخترکی که بعد رفتنت دیگر هوای ماندن نکرد ...

 فردای آن شب او دیگر یتیم شده بود. با این حال او امید داشت.....

 بعد از اینکه همه زنان بر سر خود زدند....

بعد از آنکه خیمه ها را به آتش کشیدند ...

و بعد از آنکه همه یتیمان را آواره بیابان کردند....

رقیه هنوز منتظر بود پدر برگردد.

او پدرش را خوب می شناخت و می دانست که او بدون رقیه نمی رود....

اما نه! هرچه منتظر بود پدرش برنگشت...

بعد از آن تمام لحظه های رقیه ، شب هایی شدند که منتظر دیدن پدر بود ...

دیری نپایید که پدر آمد و رقیه را با یک نگاه با خود برد...

آری! پدر بعد از رفتنش هم به یاد رقیه بود. آخر او حسین (ع) بود ...

/ 4 نظر / 19 بازدید
فرزند شهید

سلام خسته نباشی وبلاگ قشنگیه به ما هم سر بزن اللهم عجل لولیک الفرج

اندوه

با عرض سلام و تبريك سال نو وب محفل اندوه و ديوانگي آغاز به كار كرد

مرتضی

خسته نباشین خیلی قشنگ بود

وحید فخرلو

برای روشن شدن حقایق قرآن , لطفا به وبلاگ من سری بزنید